آرشیو برای ژانویه, 2008
ژانویه 31, 2008 در 3:40 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
وقتی اعصابمان خرد می شود تنها یک دلیل دارد آن هم اینست که مهارت ما چیست؟!!! بسیار زیاد از این موضوع رنج می بریم!!!! یک هر از چند گاهی به خاطر این موضوع به هم می ریزیم … چیزی درون ما حال ما را می گیرد … ما کجا باید به دنبال خودمان بگردیم؟!!! من تا یک کار برای خودم انجام ندهم و اینکه در یک علم یکم از حالت عادی بیرون نیام همیدطور خواهم موند … از بچگیمان از بلند پروازی رنج می برده ایم …
نقاشی تنها امیدمان است که به طور کلی از زندگیمان محو شده است … باید برای خودمان تلاش کنیم تا بالاخره از احساس حقارت رها شویم
پیوند پایدار
ژانویه 30, 2008 در 3:33 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
با مامانم رفتم بیرون…بد نبود خوش گذشت…الانم خونه تنهام…داشتم فکر می کردم دو سال پیش این روزا چه روزای بدی بود برام … سال قبل بهتر از پیرار سال بود…وامسال بهتر از دو سال قبل … خدایا ازت ممنونم…
پیوند پایدار
ژانویه 30, 2008 در 12:52 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
عجب مست و گیج می زنیم … همش در حالت خماری هستیم نمی دانیم چه شده ایم ؟!!!!!! قرار است با مامانم اینا برویم بیرونا … نمره های اختصاصیمان را هنوز نداده اند … امیدواریم به خیر و خوشی بگذرد … خیلی اینجا خوشیم بدون درس… تحویل مامان بابا… خیلی حال می دهد …
کاری هم که قرار بود برای استادمان انجام دهیم … مالید … خیلی سرمایه می خواست … وانرژی فراوان … اما شدنی بود … حالا اگه استاد باز موافقت کند ما ادامه می دهیم
نمی دانیم چرا اینقدر خوشحالیم… از تی وی یه آهنگ می شنویم و آن را به دوست پسرمان نسبت می دهیم … جیگر ماست … عمر ماست … نمی دانیم چرا هیچکس به اندازه ی او برایمان عزیز نمی شود … حالا او هم تنها بیننده ی این وبلاگ می شود امیدواریم که خیال واهی به سرشان نزند که ما به خاطر او می نویسیم که خودمان را لوس کرده باشیم … یعنی اگر چنین فکری کند مرده شورش را ببرن (خنده ی خبیث!!!!!)
پیوند پایدار
ژانویه 29, 2008 در 7:44 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
امروز دوستمان خواسته بود برایمان انتخاب واحد کند … چقدر حرص خوردیم … گور باباشون با این کامپیوترها و برنامه های مسخرشون … کی اینا رو می نویسه!!!!! آخرشم دویتم بیشتر از 14 واحد نتونست برداره … باز باید برای حذف و اضافه درستش کنم …
یک حالت منگی دارم… نمی دونم همش در حالت خستگی و خوابم البته خیلی حالت خوبیه و خوش می گذره … دوست پسرمان هم بالاخره از زنده بودن و سلامتشان لطف کردند و خبر ارسال نمودند … بسیار خوشحال شدیم … او آدم نمی شود که نمی شود ما که از او قطع امید کرده ایم … سالم و موفق باشد هر جا می خواهد باشد … ما خودمان به اندازه کافی دردسر و کار و بار داریم
چه مادر وحشتناکی شوم من … این مدت که اومدیم مدام به خواهر کوچیکم می گم درس بخون… درس بخون … بیچاره ما را شکل درس می بیند … ما که خیری از این درس ندیدیم … اما همچنان از حساسیت های ماست …
خوابمان می آید چقدر اینجا آرام است… چقدر خانه خوب است …
پیوند پایدار
ژانویه 29, 2008 در 2:06 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
در شهرمان بسیار حال می کنیم البته از ریخت شهرمان خوشمان نمی آید اما عاشق خانه و خانواده مان هستیم…هیچکس برایمان پدر و مادرمان نمی شود واقعا آرامشن … کاش می شد این خونه رو با همه چیزای توش رو برد تهران … امروز با دوستم رفتیم دانشگاه … حالمان در حد مرگ به هم خورد … آنقدر از انصرافمان لذت بردیم و شاد گشتیم که نگو … اما چندین جایی که دوست پسرمان را در آنجا ها مشاهده می کردیم به شدت دلمان را برای او تنگ کرد … مخصوصا که یک هفته هم ازش خبر ندارم … دلم پر از درد می شه وقتی نمی دونم حالش چطوره … کاش این حرفا حالیش می شد یک کم هم مراعات من رو می کرد … نمی ذاشت اینقدر حرص بخورم … آخه کجای این شبیه دوسته ؟!!!!!! شاید هم اینقدر خوشه که یاد ما نیست … ولی ما خوش هم که باشیم همیشه به فکرشیم … کاش می دونست چقدر دوستش دارم
پیوند پایدار
ژانویه 28, 2008 در 2:18 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
باید برم نماز بخونم اومدم زودی به اینجا یه سر بزنم … داریم نگران می شویم دوست پسرمان کدام گوریست … خیلی آدم بی فکریست… گاهی خسته مان می کند
پیوند پایدار
ژانویه 28, 2008 در 7:58 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
از دیار ودمان می نویسیم … دیشب در قطار با خواهرم سه کار انجام می دادیم می خوابیدیم… میخوردیم…به دستشویی می رفتیم … اما خیلی خوش گذشت…در قطار آدم چه فکرهای متفاوتی میکند..برای خودمان نیز جالب بود…مجددا به رپ علاقه مند شده ایم…از این توای اف ام … خوشمان آمده…خصوصا آهنگ کراوات….وای که اگه خواهر و برادر بزرگمان متوجه شوند !!!!!!!!!!! ما اینیم دوست داریم دیگر خوشمان می آید
شخصیتم شده مثه گارفیلد نه؟!!!!!!!!!! این گارفیلد عشقه منه ….
پیوند پایدار
ژانویه 27, 2008 در 7:18 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
حدود یک ساعت دیگر می رویم ایستگاه و ۲:۳۰ حرکت می کنیم به سوی دیار و شهرمان ،دیشب خیلی حالمان بد بود، ولی عجب خوابی رفتیم ، صبح هم که خانه را تمیز کردیم، کاش خواهر ،برادرمان هم می آمدند ، مثه حسرتی ها برای خودمان کلی خوراکی برداشته ایم ، طول راه فقط قرار است بخوریم !!!!
پیوند پایدار
ژانویه 26, 2008 در 4:59 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
هوا خیلی سرده، اصلا بیرون رفتنمان نچسبید، سگ شدیم …
پیوند پایدار
ژانویه 26, 2008 در 9:10 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
خیلی شاس می زنم ، خیلی وضعم خفنه نمی دونم اومدم اینجا چی کار؟هر چی باشه امتحانام دیگه تموم شده یه جورایی خوشحالم ،امروز ساعت ۸ امتحان داشتم ساعت ۶:۴۵ از خواب بیدار شدم، نمی دونی چقدر هول شده بودم، کپ کرده بودم ، یه خیابون رو همش دویدم ، تو خیابون بعدی که سراشیبی بود ،یخ هم بسته بود یه زمین جانانه خوردم، خیلی درد داشت ، امتحان هم به اون خوبی که فکر می کردم ندادم، نهاتش اینکه فردا داریم می ریم ولایت البته فقط من و خواهر کوچیکم ، الان هم می رم بکپم
امیدوارم دوست پسر جانمان امروز بزنگد … قراره که عصر بریم بیرون علافی … زودی بخوابم که پاشم …
پیوند پایدار
نوشتههای کهنه »