یهویی سگ شدم الان، مسخره …
آرشیو برای فوریه, 2008
واقعی ترین مرد …
ااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی ، امروز هم مثه همه روزای دیگه ، خوووووب، زندگیه سختش نگیری خیلی راخت باهات کنار می یاد،بابای گلم امروز رفت ، خیلی دوست داشتنیه، یه مرد واقعی، واقعی ترین مردی که دیدم …
بیم بم …
ما این وبلاگمان را خیلی دوست داریم ، وقتی واردش می شویم احساس خوبی بهمان دست می دهد، کلاس امروزمان ساعت ۹ شروع می شد ، ما اینقدر این ور آن ور رفتیم ساعت ۸:۳۰ تازه زدیم بیرون، کلاسهایمان اسکلمون کرده اند چرت و پرت ،امروز کلاس آمار داشتیم ، البته جبرانی بود استادمان یکشنبه ها مشکل دارد ۴ شنبه ها ما را اس می کند ، در کلاس آمارمان پسری داریم که با ۳ دختر دوست ایت این سه دختر در کنار هم با این پسر خوش و خرم هستند مانند ۴ دوست می مانند، پسر یک شاس اساسی است در عین حال گوله ی نمک است، آنقدر با نمک است که هیچ کس چیزی را برایش عیب نمی داند، واقعا موجودی استثنایی است … هر جلسه بابت او کلی می خندیم … ما امروز نیز از حال بسیار خوبی برخوردار بودیم …..
خوش نمود …
با عرض سلام خدمت خودم،امروز خیلی خوش گذشت، نمی دونم چرا دلیل خیلی خاصی نداشت اما به ما بسیار خوش نمود …
تحویل می گیریم برای خودمان …
جایتان خالی ،رفتیم و خودمان را تحویل گرفتیم، رفتیم برای خودمان نان گرم کردیم،خیاری پوست گرفتیم،گوجه ای بریدیم، نشستیم و صبحانه میل کردیم،خیلی دلمان می خواست که باز هم میخوردیم ،متاسفانه در رژیم می باشیم، اما آنقدر فاز داد که ما را مجبور به نوشتن کرد …
هیچ کس در خانه نیست …
هیچ کس در خانه نیست، ما را هم بیدار کردن که مواظب غذاها باشیم، دیشب بسیار خوب خوابیدیم،مدتیست سر بر بالش که می گذاریم در به سرعت به دنیای دیگری می رویم، دیروز خیلی خسته کننده بود، البته با بچه ها خوش گذشت ، وقتی رو دور خنده بیفتیم هیچ کسی نمی تواند ما را جمع کند ، خخده های ما هم بعد از مدتی از شدت خنده اشکها را جاری می کند ، دوستانمان مجددا به خاطر این امر می خندند، خیلی دوست داریم به حمام برویم ،واقعا حسش نیست ،در ضمن گرسنه هم هستیم هنوز صبحانه میل نفرمودیم …. اجازه بدهید برویم صبحانه میل کنیم …
دین دی دی دین …
از دانشگاه به خانه تشریف آوردیم، نمازمان را خوانده ایم، منتظر بابا هستیم ،البته ما نمی دانیم که بابا می آید، قرار است شوکه شویم …
کثافت دونی …
پدرمان درآمد، مامان خانم زنگ فرمودند که بابا قرار است امشب بیاید، و قرار است که مثلا ما خبر نداریم، خانه کثافت دونی که هیچ بد تر از این اوضاع ، بالاخره تمیزش کردم ، بد شانسی که امروز هم تنها بودیم ، صبحانه هم که نخوردیم ببینیم وقت می کنیم یک ناهار کوفت کنیم ، خواهر کوچولوی ما گند بسیار بزرگی زده اند ، احتمال با با هم که بیاید حال خوشی نخواهد نداشت …
خوشمان آمد نوشتیم …
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست
کاش در خانه نون داشتیم …
بازهم تنها گشتیم ، بدکی نیست، در خانه نداریم و من صبحانه نان و پنیر می خواستم ، بد جوری خورده است در پوزمان … ناهار هم غذاییست که ما چندان دوست نداریم … نکنه می خواهی باز غر سرمان بزنی؟!! … دیشب قریب به ۱۲ ساعت خواب مطالعه نمودم ، بسیار چشمانمان الان گشاد است … زندگی را می گذرانیم … زندگی هم ما را می گذراند … همه چیز روی روال گذران است … این چرتها آثار نخوردن صبحانست … از کی می خواهم برای اتاقم قفسه ی مشبک تهیه کنم … نمی دانم از کجا … خیلی درگیر شده ایم … مهم نیست ،مهم این است که من صبحانه می خواهم و نونی درکار نیست