آرشیو برای مارس, 2008

بی اصول …

آخر تعطیلاتی یکی از دوستام زنگ زد متوجه شدم کلی تکلیف شب عید داشتیم و من خوش خوش برا خودم می گردم،اولش حرصم گرفت آخه چقدر این استادا بی شعورن،مردم آزارن اصلا،مامان اینا رفتن بیرون،من و بابا خونه ایم،داشتم تکلیفهای کثافتم رو می نوشتم،حیف اینجا شکلک نداره، دیشب خیلی خوش گذشت،رفتیم بیرون با مامان و بابا، چقدر خندیدیم اونم به این دلیل که جامون تو ماشین تنگ بود،خیلی فاز می داد،بعدش هم که رفتیم نون بگیریم از همه چی ضایعتر بود،کل صف رو از خنده ترکوندم و در ضمن شست دستم هم حسابی با این سنگهای نون سنگکی سوخت،وقتی خواستم نون ها رو بردارم برم،یه صف دور و دراز پشت سرم بود،از اونجا که نون ها داغ بود کنترلم رو از دست داده بودم،سر نونها که دراز بود گیر کرد به تی شرت یه پسره این درزِ لباسش رفت جای اون درز لباسش بعد کلی معذرت خواهی که ببخشید و اینا ته نون ها گرفت به کیف یه خانومی ، خلاصه از اون خانوم عذر خواهی کن و … تیریپ ضایع بازی بود دیگه،خواهرم که مرده بود

دارم یه کتابی می خونم به صورت متمرکز،خوشم اومده دارم حال می کنم حالا چی هست بماند،فعلا چند جا کار دارم بر می گردم

نوشتن دیدگاه

خاله ی مامان…

خب می خوام بشینم خودم با خودم حرف بزنم، امروز روز خوبی بود،خاله ی مامانم مهمونمون بود، جلل خالق وقتی می یام کلی حرف دارما،اما یهو از همش منصرف می شم …

نوشتن دیدگاه

تنبل باشی …

امروز هم به الافی منتهی خواهد شد،مقداراتی دلم درد می کند،خوابم هم می آید،از شنبه قول می دهم حسابی بخوانم،قول می دم دیگه….باور کن،امتحان حسابداری داریم بعد از تعطیلات که اصلا به روی خودم نیاوردم،اما می خونم،نمره ی خوبی هم می گیرم … خیالی نیست …

نوشتن دیدگاه

الافی …

امروز با آبجی ها رفتیم انقلاب یه مشت اهل ادب دورمون ریختن ، همه دنبال کتاب ما هم دنبالشون از این مغازه به اون مغازه،البته ما هم با دقت کتابها رو نیگا می کردیم اما چیزی نظرمون رو جلب نکرد ،بعدش هم رفتیم به قول خودمون ساندویچ آشغالی خوردیم،بعدش هم سینما ،عجب فیلم جکی بود(زن دوم)،اما کلا روز خوبی بود، اومدیم خونه دیدیم مامان ،بابا هم مسیو مادامی رفتن ناهار،حول حوشهای ۶ بابا گفت بریم نون بگیریم،نزدیک بود اشکمون در بیاد ،اما دیدیم نه قرار با ماشین بریم یکمی خوشحال شدیم،سیگار مخصوص بابایی کم گیر می یاد،کمه کم هم که نه اما خب،واسه بابام کلاس گذاشتم که بیا یه جا هست من ارزون تر واست می گیرم بابام هم دید ایول اوکی داد بریم رفتیم دیدیم اوه یارو ارزونتر نمی ده که هیچ گرونتر هم می ده،تو عمرم اینقدر کرم بازی در نیاورده بودم،خوبیش این بود که بابام همراهم نبود،خلاصه رو ۵ تومن هزار تومن تخفیف گرفتم،اینم فقط به خاطر کلاس بیخودی که جلو بابام گذاشته بودم، اما کلاسه گرفت،بعدش هم رفتیم نون گرفتیم،به بابایی گفتم بابا نون ها رو بذاریم خونه بریم ماشین بازی،بابایی اوکی این رو هم داد و خلاصه که روز کاملا الافی ای بود همراه با خوش گذشتن،تا دقایقی دیگر شام اماده خواهد شد،ماکارونی،آآآآآآآآآآآ یادمه یکی از بچه ها داشت یه خاطره تعریف می کرد هی می گفت ماکارانی،یه جورایی خودمم می دونم بخوام حرص در بیارم بدجور اعصاب خورد کن می شم، هی وسط حرفش می گفتم ماکارونی،ماکارانی چیه خجالت نمی کشی!!! می خواست بکشه منو … هه …هه…هه.. چقدر من با مزم ماشالله به جونم ….

نوشتن دیدگاه

مامان اینا رفتن امامزاده،من و بابا و داداشی خونه ایم،من یه حموم حسابی رفتم،بعدش هم یه ناهار تیریپ کردیم،امیدوارم بشه خوردش،شرمنده عجله دارم باید برم …

نوشتن دیدگاه

بد…

دختر خیلی بد و ننگی هستی که درس نمی خونی دوستت ندارم …

نوشتن دیدگاه

تعطیلات فکر آدم رو باز می کنه …

خیلی دلم می خواد هی بنویسم هی بنویسم،متاسفانه نه وقتش هست ،نه همه حرفها رو میشه زد،فقط اینکه حال خیلی خوبی دارم،احساس می کنم خیلی خوب دارم با خودم راه می یام،همه چی عالیه،می شه گفت کمتر چیزی برام مهمه، به خاطر عنوان وبلاگم هم که شده می خوام برم کلاس رقص،یه حس های جدیدی توم پیدا شده،کمی شبیه خودخواهی هست اما نه زیاد ،دارم همه ی تفریحام رو محدود می کنم به خودم، احساس می کنم دیگه به دوست نیازی ندارم،نیاز که نه،همه به دوست نیساز دارن،منظورم اون نیازی که نبودش افسردگی بیاره

اصلا بی خیال بابا،زندگی رو عشقه ….

البته دوست پسرمان را هنوز هم دوست داریم … و از این قاعده مستثناست …

نوشتن دیدگاه

سال نو …

خیلی عید خوبی بود،امید وارم تا پایان سال با اتفاقات خوب و خوشایند خاطره ی خوشی از خودش برای هممون بذاره … من یه دست بند به غیر از عیدی نقدی گرفتم خیلی خوشکله،به سرعت می رم انگشتر ست این رو هم پیدا میکنم ….

نوشتن دیدگاه

پایان سال …

سال ۱۳۸۶ هم داره می ره،یادم می یاد پارسال این موقع برای کنکور می خوندم و استرس داشتم،احساس می کنم از پارسال خیلی فهمیده تر و بزرگتر شدم،این چیزیه که کاملا احساس می کنم،سال بسیار خوبی بود،امیدوارم امسال سال خیلی خوبی باشه، تعطیلاته جذابی باید باشه، بعد از سالها امسال خیال راحتتری دارم، دوست جونم از مشهد اومده،خدا می دونه چقدر دلم براش تنگ شده، همه ی دوستی ما تو دلتنگی گذشت و من فکر می کنم همینش متفاوت و قشنگ بود،اینکه بشه از این فاصله هم نقض مثل (از دل برود هرآنکه از دیده رود) رو ثابت کرد، احساس خیلی خوبی نسبت به سال جدید دارم،خدایا کمکم کن،من فقط به یاری تو شاد و سرزندم ….

نوشتن دیدگاه

و …

مامان اینا اومدن،کلی با خوشحالی رفتم دم در که ساک و چمدون رو بگیرم دیدم همشون اخمها تو هم،تقریبا هم محلم نمی دن،خلاصه فهمیدیم که کیف بابا رو با همه ی مدارک و مقدار قابل توجهی پول ازش زدن،بابام از دیشب تا حالا هنوز تو فکرشه

خودم باورم نمبی شه اینقدر مثبت شده باشم،صبح بعد نماز صبح نخوابیدم،نشستم زبان خوندم،زبانم در حد افتضاحی گنده،نمره های خوب ترم قبلم رو هم نمره ی زبانم خراب کرد،دیگه این ترم نمی خوام همچین اتفاقی بیفته،تعطیلات رو می خوام رو درسام کار کنم،فکر کنم تصمیم دارم سال دیگه برای فوق آزمایشی امتحان بدم،از تابستون شروع می کنم برای فوق خوندن،یک کمی خنده داره،اما خب …

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های کهنه »