آرشیو برای آوریل, 2008
آوریل 30, 2008 در ساعت 3:19 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر برداشت های من
هیچ وقت نتونستم بفهمم از ادمهای جدی خوشم می یاد یا ادمهایی که همه چیز رو ساده می گیرن،یه وقتایی می گم،از ادمهای جدی خوشم می یاد،بعد می بینم خیلی از کاراشون زیادی اعصاب خورد کنه،عقاید افراطی محدودیت های بی خود،دیوارهای بلند و هزار کوفت دیگه،اینجاست که با خودم می گم بابا اینا خیلی خلن ادم باید زندگی رو آسون بگیره مدتی که می رم تو این جو یه نفر به خاطر هر موضوعی که اینجا الان مهم نیست اون موضوع چیه،بر می گرده بهت می گه خیلی جدی گرفتی اینجاست که بهم بر می خوره می گم من؟!!!!!! بعد موقعی که می خوام بگم نه اینطور نیست می بینم نمی تونم بگم،چون برام مهمه،درسته که آدم نه رومی روم می شه نه زنگی زنگ،اما الا فهمیدم از آدمهای جدی ای خوشم می ساد که زندگی رو اونقدر ها هم سخت نمی گیرن
آدم با ارزش اونیه که واسه زندگیش زحمت نکشه بلکه جون بکنه،اما به این جون کندن ساده نگاه کنه نه یه منت بزرگ سر خودش … این ادمیه که من دوست دارم باشم …
پیوند پایدار
آوریل 29, 2008 در ساعت 4:27 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
امروز بسیار عصبی بودیم،نمی توانستیم مسائل احتمال را درک کنیم،بد اخلاق شده بودیم،اما هفته ی بعد اگه خدا بخواد قرارِ دو اتفاق خوب بیفته،قرارِ دوستم بیاد پیشم،واقعا دچار کمبودِ دوستِ باحالِ پایه شپم خیلی دلم براش تنگ شده،دوست جونم بدو بیا ،و بعد از اون قرارِ دوست پسر گلِ عزیزمان بیاید،بسیار خوشحالیم،فقط امیدوارم بتونم ببینمش،خدا رو شکر هفته ی دیگه چندان امتحان نداریم،یک کمی آزاد تر می شم خیلی خوب می شه
دوست پسر جون بی صبرانه منتظرتم …
پیوند پایدار
آوریل 28, 2008 در ساعت 3:57 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
تصمیم گرفتم که دخترِ خوبی بشم و از این به بعد مثه آدم بخوابم و سحر خیز باشم تا کامروا گردم،مدتیه همه چی رو ریختم به هم،غذا،خواب،درس،…..
امروز کنفرانس داشتم تو مایه های تیریپ راوانشناسی،آخه ما رو چه به این حرفا،به ودم خوش گذشت ولی
روز خوب و خسته کننده ای بود،،،،،، آآآآآآآآآ عجب پارادوکسی ولی واقعا همینطور بود
پیوند پایدار
آوریل 25, 2008 در ساعت 5:26 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
هنوز هیچ کاری انجام ندادم و دارم الکی دور خودم میچرخم ….
مرده شور این حال کثافتِ لعنتیِ مسخره ی به درد نخور رو ببرن
پیوند پایدار
آوریل 25, 2008 در ساعت 8:19 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
می خواستم قسمتی از کارای دانشگاه رو دیشب انجام بدم،اما نتونستم،ساعت ۱۰ خوابیدم،و صبح ساعت ۹ با صدای زنگ تلفن که مامانی بود بیدار شدم،خدا رو شکر می کنم که مامانم الان اینجا نیست چون اگه حال و روز من رو می دیدی حتما سه پیچ می شد و گیر می داد، اصلا حوصله هیچی رو ندارم و به شدت خسته ام …. چقدر کار هست که انجام ندادم،چقدر چیزا بود که می خواستم تغییر بدم و نشد،دچار افسردگی خفیف شدم،زیاد مشخص نیست،اما از درون داره نابودم می کنه،می دونم که گذراست،امیدوارم زودتر برطرف شه …
پیوند پایدار
آوریل 24, 2008 در ساعت 4:29 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
یه حرف تکراری شده که بگم دیشب نخوابیدم،اما دیشب واقعا نمی خواستم بیدار بمونم،اما خب … وقتی رفتم امتحان بدم تقریبا حا خوبی داشتم،اما به خاطر کم خوابی سر جلسه یک کمی منگ بودم،انصافا امتحان سختی بود،اما تموم شد،بعد از دانشگاه دیگه کم کم داشت حالم گرفته می شد،با دوستام که هستم یک کمس مسخره بازی در می یاریم بعضی چیزا یادم می ره،اما همین که می رسم خونه،همه ی کارای داشنگاه و تمرینهای کیلویی به اضافه مشکلات شخصی می ریزه رو سرم،بعد از دانشگاه قرار بود برم سینما بلیط برا فیلم دایره زنگی بگیرم،نمی دونستم،آزادی پیش فروش نمی کنه،خلاصه این همه زدیم رفتیم دست از پا دراز تر برگشتیم،می خواستم پیاده روی کنم، از مطهری تا خونه رو پیاده رفتم وسطش هم از پارک ساعی رد شدم،نزدیک بود یه تصادف هم کنم،که به خیر گذشت،داشتم آهنگ گوش می دادم سرم هم پایین بود تو کوچه بودم،فکر نمی کردم کسی با این سرعت بخواد رد شه،تقریبا وسط کوچه راه می رفتم،ماشین هم حتی اگه بوق می زد من نمی فهمیدم،خلاصه به خیر و خوشی رسیدم خونه،هیچ جونی نداشتم،خوابیدم تا ناهار،ناهارم که زدم تو رگ باز خوابیدم،اصلا حوصله نداشتم بعد از ظهر برم سینما،خواهر بزرگم گفته بود روم نمی شد بگم نه،خلاصه به زور از خواب پا شدم و آماده شدیم که بریم سینما،همچین که رسیدیم،دیدیم اااااااااه بلیط نیست،بازم دست از پا دراز تر برگشتیم، خواهر بزرگم رفت خونه،اما من و خواهر کوچیکم رفتیم پارک کنار خونمون،اونجا عشقه منه،هر بار هم که رفتم اونجا با همین خواهرم رفتم،هر بار هم خیلی بهمون خوش گذشت،جای ساکت و آرومیه،هیچکی نیست،نزدیک خونه هم هست،نگران تاریک شدن هوا هم نمی شیم،هیچ وقت با خواهرم عادت نداریم رو نیمکت بشینیم،یا میریم لای درختچه ها یا رو پله می شنیم،امروز رو به روی یه ساختمونی نشسته بودیم که همه چراغ هاش خاموش بود جز طبقه ی سوم،که یه لوستر بزرگ هم اتفاقا روشن بود،یه آقایی نزدیک پنجره نشسته بود و داشت تار می زد،تا قبل از اینکه ما رو ببینه خیلی قشنگ بود، اما همین که دید توجه ما جلب شده،شروع کرد به اداهای اضافه که ما هم دیگه پا شدیم رفتیم خونه،هوا خیلی بوی تابستون می داد،همش حسم این بود که برمی گردم خونه،مامان و بابا هم خونه باشن،روز دلگیری بود
یه جا خوندم هر وقت می خوای خاطراتت رو بنویسی شروع می کنی کارای روزانه رو به ترتیب گفتن یعنی حالت اصلا خوب نیست …
چه راست می گفت !!!!
پیوند پایدار
آوریل 23, 2008 در ساعت 8:43 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
لطفا کمی قوی تر باش،زیادی داری بزرگش می کنی،اینقدرا هم مهم نیست … یعنی اصلا مهم نیست …
پیوند پایدار
آوریل 23, 2008 در ساعت 8:18 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
از یک حادثه ی تلخ بر می گردم سعت ۱۲:۴۴ شب است در حال درس خواندن بودم که یک عدد سوسک افتاد روی میزم،نمی تونید تصور کنید چطور از جا پریدم،لعنت به این موذی ها،البته می دونم خودخواهیخ مگه اونا حق زندگی ندارن؟!!! خدایا چرا اینقدر اینها رو منفور آفریدی
خلاصه با سوسک کش افتادم به جونش و بعدش با جارو برقی جمش کردم
اعصابم یکمی به هم ریخت
ایشششششششششش
پیوند پایدار
آوریل 23, 2008 در ساعت 5:27 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
طرفهای عصر دلم گرفت،اما خوب شدم، فکر نکردن به چیزی که مدتها بهش فکر می کردی یک کم سخته مخصوصا وقتی که …
می گذرم شما هم بگذرید
امیدوارم فردا امتحانم رو خیلی خوب بدم
پیوند پایدار
آوریل 23, 2008 در ساعت 9:08 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
دیشب اینقدر خوب درس خوندم که موقع خواب از وجود خودم داشتم لذت می بردم،البته زحمت کشیدم درس خوندم اخه فردا امتحان دارم
الان هم یکمی درس خوندم و اومدم بیام به جاهای مختلف سر بزنم ببینم دنیا چه خبره ؟!!!
پیوند پایدار
نوشتههای قدیمیتر »