آرشیو برای می, 2008
می 31, 2008 در 7:16 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
امروز تا الان که هنوز ساعت ۱۲ ظهر هم نشده است خیلی حالمان خوب است دیگر کم کم بایستی درس را از سر گرفت و به پایانِ این ترم اندیشید
خداییش خیلی درس دارم باز با این وجود تو وبلاگم باید چیز میز بنویسم،اما دلم می گه امتحانام رو خیلی حوب می دم،خیلی خیلی خوب
مفهمیییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلیییییییییییییییییییی خوووووووووووووووووووب
اینجا مرکزِ خود تقویت کنیست
پیوند پایدار
می 30, 2008 در 6:50 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
دیشیب برام خیلی خوب بود،پر از احساسهای قشنگ بودم،دیگه بی خیالِ چیزهایی شدم که نمی خوام و هستند و چیزهایی که می خوام نیستند،همه ی توجهم رو معطوف کردم به چیزهایی که می خوام و هستند،از همین ها می شه به چیزایی رسید که می خوام و نیستند ،از همین راه می شه چیزایی رو که نمی خوام و هستند رو حذف کنم،خدایا همه ی اینا در سایه ی ایمان به تو امکان پذیر است و تحقق می یابد،خدایا خدایا خدایا خدایا،خیلی دوستت دارم
پیوند پایدار
می 29, 2008 در 1:30 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
وای خدا،خدا،خدا،خدا
چقدر تو رو دوست دارم و نمی دونم چقدر…….
خدای خوبم دیگه اجازه نمی دم که ازت دور بشم یا اینکه حتی لحظه ای توی ذهنم نباشی،خدایا خدایا خدایا بی نهاست عاشقتم
خدایا تصمیم های خبوبی گرفتم،خیلی خوب،کمکم کن بتونم درست و مثه آدم روشون محکم وایسم و بهشون عمل کنم،خدایا خدایا خدایا،خیلی دوستت دارم
پیوند پایدار
می 28, 2008 در 8:51 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
نمی دونم چه اتفاقی داره در درونم می افته شاید دارم به چیزی که می خواستم می رسم،بی احساس شدن،نسبت به همه چیز،دارم کم کم این حالت رو درک می کنم،به نظر می یاد حس خوبی باشه،منظورم این نیست که خوبه که آدم بی احساس باشه،ندا ابدا،من خودم مخالفم،منظور از بی احساس شدن،اون احساسهاییِ که تو رو اذیت می کنه و عملا اصلا به دردِ تو همنم یخوره،و این یعنی اینکه تو می تونی روی خودت محکمتر تصمیم بگیری و خیلی شادتر تصمیم بگیری،با عقلِ بیشتر،خدا خودش می دونه هر چیزی رو که بذار دستِ آدم خدا میدونه که آدم چه وقع باید چی کار کنه…خدایا دوستت دارم نه واسه هیچی جز اینکه من رو آفریدی،همین که من رو آفریدی یعنی میخواستی که من باشم … تو دوستم داشتی …
پیوند پایدار
می 28, 2008 در 5:26 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
پست قبل و قبل تر از اون رو داشتم می خوندم دو دنیای متفاوت،خدایا من و همه ی ادما چقدر عجیبیم و تو چقدر خوب و معجزه گری …
پیوند پایدار
می 28, 2008 در 5:24 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
یه حس خاصی دارم، البته مدیون خدا هستم،خدایی که دوستش دارم عاشقشم،احساس می کنم صبرم خیلی زیاد شده برای همه ی حالات کوچیک و بزرگ،به یه حس بی تفاوتی هم رسیدم،احساس می کنم که شبیه بادکنک شدم سبک و همیشه روی هوا و البته این بی تفاوتی همراه با رضایت و خندست می شه گفت بی خیال بودن،همه ی اینا رو مدیون خدام،خدا جونم خیلی دوست داشتنی هستی،احساس می کنم که ….
خوبه،خلاصه خیلی خوبه،دیروز یه کاری کردم که خیلی خوشم اومد،بعضی وقتا آدم از این دیوونه بازیها خوشش می یاد،دیروز کلاسم ساعت ۲:۳۰ تموم می شد و کلاس بعدیم ساعت ۵ شروع می شد،از دانشگاه تا خونه بسته به ترافیک ۴۵ دقیقه تا ۱ ساعت طول می کشه منم رفتم خونه یه دوش گرفتم،برنج هم دم کردم برا آبجی کوچیکم،بعدشم رفتم دانشگاه،خیای فاز داشت
روزهای سه شنبه با همین خواهر کوچیکم،قرار می ذاریم می ریم ساعی یک کم حرف می زنیم و راه می ریم من از دانشگاه می یام پارک خواهرم از خونه،بعد خندیدن و ادا در آوردن من آش می خورم اون بستنی می ریم به جای دنج می شینیم که هیچکی تو دیدمون نباشه،چرت و پرت می گیم و می خندیم سر راهمون هم ۴ تا بلال گرفتیم اومدیم خونه،شکر خدا مثه همیشه خوش گذشت
حالا دیگه باید درسام رو مرتب کنم،درصد خوابم دوباره رفته بالا،خیلی می خوابم
پیوند پایدار
می 25, 2008 در 7:43 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
دوباره کم کم دارم نشاطم رو از دست می دم یه ده روزی بود که خیلی خوب بودم،می دونم این احساس کی می یاد سراغم،خدایا هر وقت تصمیم می گیرم بیام سراغت و بهت نزدیکتر بشم،یه افسردگیِ درونی می یاد تو ذهنم وقتی آدم می خواد به تو نزدیک بشه آسونترین راه اینکه به بهانه ی تو همه کس و همه چیز رو ترک کنه،که اینم باز سخته ولی از همه سخت تر اینکه به تو نزدیک شد در حالی که از هیچی دور نشد،یعنی نزدیکی به تو یه راهِ دیگه داره و اون راه کنار گذاشتن چیزایِ دیگه نیست،گاهی احساس می کنم آدمِ بی لیاقتی هستم،و بیشتر از اون گاهی به این حرف مطمئن می شم
خدایا چقدر خوشحالم اینجا رو برای حرف زدن دارم،دیگه دارم خسته می شم،اینجا برام جایِ خیلی خوبی شده ،یه جایِ …
نمی دونم خدا جونم ،نمی دونم اما دلم می خواد برم تو یه راهِ دیگه می خوام ترکِ احساس کنم،می خوام هر احساسِ شخصی رو جز احساسی که به تو دارم رو بذارم کنار،می خ.ام بیام دنبالِ تو و تو رو بهتر بشناسم،دوست دارم پیشِ تو باشم و کنارِ تو بدون نیاز به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ مقام و هیچ سود …
دلم می خواد تصمیم بگیرم نه تصمیمم رو گرفتم ، می خوام فقط برای تو تلاش کنم بی هیچ انتظار،بی هیچ چشم داشت فقط برای تو …
پیوند پایدار
می 22, 2008 در 1:36 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
هر وقت می یام نت با یه شور و شوقِ عجیبی می یام اینجا،خیلی اینجا رو دوست دارم،فکر می کنم اینجا یه جایِ دنج تو یه یه راه پله است،یه جایی که پله ها می خوان پیچ بخورن زیرش یه جا وایه نشستن و تنها بودنه،عاشقِ اینجام …
امروز صبحم رو با ورزش شروع کردم و بعد نشستم پایِ درس،تا الان که ساعت ۶ هست ۵ ساعت درس خوندم به نظرم تا یه حدِ قابلِ قبولی خوب بوده،یاد دورانِ کنکور افتادم روزی زیرِ ۱۰ ساعت نمی خوندم البته ۲ ماهِ آخر منظورمه،اما حالا چی،۵ ساعت خوندم خیلی خوشحالم که بچه ی خوبی شدم،چقدر ادم یادش می ره یه چیزایی رو چه جوری به دست آورده
—زمانی که یادت برود چیزی را چگونه به دست آورده ای زمانیست که آن چیز دارد از دستت می رود —
این هم کلماتی چند از جملات قصارِ من …!!!!!!!!
اما کاش به همون خوبی می شدم و روزی حداقل ۸ یا ۹ ساعت می خوندم،تصمیم اینکه بتونم عملیش کنم،امتحانات ترم نزدیکِِ و من قصد دارم یا بهترِ بگم از خودم انتظار دارم که نتیجه ی خیلی خوبی رو ارائه بدم،دوست ندارم برای این روزا حسرت بخورم،خدا جونم کمکم کن …
پیوند پایدار
می 21, 2008 در 9:09 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
یکی از بچه های کلاس یه میل برام زده بود،با عنوانِ یادش به خیر،چند تا عکس از کارتونهایی که بچگی هامون می دیدیم،به طرزی غیر قابل باور گریه ام گرفت،خدایا چه جوری داره می گذره،من نمی فهمم؟؟؟؟ بهو احساس کردم گیر افتادم، یکی از استادامون می گفت انسان مجبورِ که آزاد باشه، من مجبورم تو این گذر زمان از اختیارم استفاده کنم،اینجابود که به وضوح تونستم بفهمم بیتِ (آسمان بارِ امانت نتوانست کشی،قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند) ای خدا کمک کن،که با حسرت به گذشته نگاه نکنیم،خدایا نمی خوام این فرصت ها رو از دست بدم،خدایا کمکم کن که خیلی دوستت دارم
پیوند پایدار
می 21, 2008 در 6:02 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر خاطرات
سلام منم دخترِبد که به قولهای که به خدام ددم عمل نکردم،یه وقتایی تو این شرایط می شینم به خودم فکر می کنم که اون موقعی که داشتی به خدای خودت قول می دادی اون که می دونست تو عمل نمی کنی،هم حرفات رو می شنید همه کاری که می خواستی انجام شد، هم خدا اون موقع به تو می خندید و می دونست که تو عمل نمی کنی،نمی تونم فکر کنم این همه توهین از جانبِ منِ به تنهایی …. وای خدا تو چه صبری داری،خدایا من رو ببخش،من آدمِ خوبی نیستم ولی تو رو خیلی دوست دارم و حتی بارها سعی کردم آدم خوبی باشم ،نشد که نشد….. اما می شه
خدایا از گناهانم بگذر و این گناه رو در کارهای بعدی من تاثیر نده،خدایا می بینی من خودم از عواقب کاری که می کنم می ترسم و با اینهمه، آخه ما چه جور بنده هایی هستیم؟!!!!!!!!!!!!!
خودم از همه بیشتر در شگفتِ خودم هستم،خدایا دوستت دارم،من رو ببخش
پیوند پایدار
نوشتههای کهنه »