امشب …

ساعت ۱۱:۳۰ شب می باشد و من تنها نشسته ام که به امور دانشگاهی بپردازم و الان حدود ۲ ساعت است که به این امر شریف ادامه می دهم،بسیار خسته شده ایم،آن هم به این دلیل که خوابمان می آید،بنابراین به خود یک استراحت کوتاه داده که هم قهوه ای میل فرموده و هم خاطراتی به روز کنیم،امتحان امروزمان که گند بود،اصلا مهم نیست … امشب این پست را بز می گذاریم و هز ز چند گاهی از این تنهایی و افکار و شب و … می نویسیم،دوست پسر جان عزیزمان نیز دز اتوبوس می باشد،و احتمالا با رفقا خوش می باشد ،حتی یاد کردن از او هم مرا شاد می کند …ما برویم کمی از یک کتاب داستان را به عنوان تفریح و باز شدن مغزمان بخوانیم و بعد درس احتمالا ۲ ساعت دیگر باز خدمت می رسیم …

باز آمدم هنوز ترجمه ها تمام نشده،قهوه مقداراتی غلیظ بود،مثه زهر مار(کثافت)حرصم گرفته،هنوز دو تا تکلیف دیگه هم دارم،خسته شدم،می خوام بخوابم (گریه در حد مرگ)

۱ دیدگاه »

  1. khashayar گفت,

    می 14, 2008 @ 7:31 ق.ظ

    baba dokhtar jamat dars mikhad chikar…hala hy dars bekhoon do rooz dige ke bayad khoonedari koni behet migam… ;;)
    dashtan =))

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید