برای آدمی که از خودش مطمئن هست هیچ جای نگرانی نیست حرفیست که بارها و بارها شنیدم و امروز با همه ی وجودم انرا درک کردم،با دوست پسرجانمان کمی بحثمان شد ،من ترسیدم که باز ازم جدا شود،اما بعد از مدتی احساس کردم دیگه نمی ترسم،چرا باید اونو اذیت کنم ،تا یه جایی اذیت کردنش مجاز بود شاید میخواستم بفهمه که چقدر دوستش دارم اما حالا به بعد کارِمن چیه؟!!! هیچی دیگه هیچی واقعا هیچی به اندازه کافی می دونه که دوستش دارم
بگذریم از این بحثا خسته شدم
امروز روزی بود که بیشترش رو خواب بودم ،بعدش هم که نقاشی کردم و طرف عصر هم با خواهرم رفتیم بدمینتون بازی،هوای خیلی ناز بود که البته چندتا رگبار هم گرفت،مثه دل من و دوست پسرِ عزیزم،حالا هم که دارم مینویسم و یه وقتایی که شروع می کنم به نوشتن دلم نمی خواد ول کنم،هی بنویسم،هی بنویسم،هی بنویسم … کاش می تونستم رفتارهام رو کنترل کنم،بی خیال بیخیال بیخیال
دلم میخواد دوباره شروع کنم به نوشتن،اما نمی تونم،جز روزمره دیگه هیچی نمی خوام بنویسم،خیلی خود درگیر شدم،سعی می کنم بهتر بشم …