امروز روز خیلی خوبی بود نه به خاطر اینکه همه چیز خوب می گذشت امروز خودم خواستم همه چیز عالی باشه بسیار فوق العاده امروز رو سپری کردم با یه دیدِ بی خیالتر و بازتر به دنیا و کارها،همیشه وقتی کارای یه درسی رو انجام نمی دادم از حرص اون کلاس بهم زهر می شد اما امروز از سه تا کلاس فقط یه کلاس بود که کاراش رو انجام دادم و اونم استاد ازمون نگرفت حتی یه ذره هم حرصم نگرفت،خیلی خوب بود،یه کتاب هم بردم دانشگاه تو اوقات بیکاری به جای الافی یه گوشه نشستم و رفتم توی کتاب جوری که هیچی از دنیای اطرافم نمی فهمیدم گرچه این ویژگی بارزِ من هست که در انِ واحد نمی تونم بیشتر از یک کار رو انجام بدم،اما با این همه هیچ وقت توی میحیطی که حداقل ۳۰ تا ادم اطرافت دارند پرسه می زنن هیچکی نتونه نظرت رو جلب کنه ،همه چیز فوق العاده بود،حتی نمازی که امروز با شوق خوندم اخه هیچ وقت تو دانشگاه نمی شد با میل انچنانی این کار رو انجام بدم،حالا هیچ وقت که دروغه اما کم پیش می یومد،روابطم رو با دوست پسرجان هم تنظیم کردم دیگه اجازه نمی دم چیزی اذیتش کنم و دیگه خودم هم نمی ذارم از چیزی ناراحت بشم،از این به بعد به عنوان یع عشق بهش نگاه نمی کنم بلکه یه دوست و تنها دوست پسر و ارزشش رو روی این می ذارم که تنها دوست پسرِ نه اینکه خیلی دوستش دارم،همین و بس