چرا دنیا رو سخت می گیری؟!!!…

این سه روز تعطیلات سوای از دعوا با دوست پسرمون خیلی خوب بود،همه چیز همونجور که دلم خواست انجام شد،دنیا رو راحت گرفتم لزومی نداشت خودم رو تا این حد به خاطر دانشگاه اذیت کنم، روز چهارشنبه که به نقاشی گذشت و ۵ شنبه به خوندن کتاب و رفتن به خونه ی دوست خواهرم که به تازگی بچه دار شده بود،دیروز که تو آینه نگاه کردم دیدم چشمام چه برق خوشایندی داره ،برق حاکی از بی خیالی و … چرا باید مدام به خودم و احساسام سخت بگیرم و خودم رو محدود کنم مگه من بیمارم؟!!! وقتی با دوست پسرم دعوام شد که تقصیر از منم بود فهمیدم چقدر دنیا رو زیادی جدی گرفتم به جهنم که بی توجهه تو چرا حالا خودت رو می کشی،هر وقت اینقدر عصبی می شم دلیلش رو می تونم به توقعم ربط بدم،همون موقع که داشتم با یه نفر کل کل می کردم که برای بار هزارم به پیشنهاد بیرون رفتن و گشتنش بگم نه،دلم می خواست یه خبری از دوست پسر جان بشه که نمی شد،دلم می گرفت که این همه تلاش برای وفاداری چه معنی می ده؟!!! بعد فکر کردم دیدم اون از من هیچ وقت وفاداری نخواسته،چی باعث می شه که من سر خود بخوام وفادار باشم از همه بدتر که توقع توجه هم داشته باشم،فقط یه جواب داشت دنیا رو زیادی جدی گرفتی،دنیا رو زیادی جدی گرفتی …اگه اون رو دوست دارم که دارم به کسی ربطی نداره حتی خودش،اگه نمی خوام با کسی باشم به کسی ربطی نداره جز خودم،تنها چیر موثر در دنیای هرکس خدا و ایمان به خداست،همیشه از آدمهایی که دنیا رو جدی می گیرن بیزار بودم،و می بینم که به صورت نا خودآگاه منم دارم همین کار مسخره رو انجام می دم،دوست دارم از این به بعد برق چشمام رو نگه دارم،هر کاری که دوست دارم انجام بدم،هر جور دوست دارم رفتار کنم،خودم رو از این زندونی که درست کردم نجات بدم …

این سه روز خیلی خوب بود،دیگه هرگز از چیزی عصبانی نمی شم جز رفتارهای اشتب خودم …

یک نظر بنویسید