نزدیکی به …

صبح که از خواب بیدار شدم دلم یه صبحونه غیر رژیمیِ توپ می خواست پس خیلی سزیع دست به کار شدم و با داداشیِ عزیزم یه صبحونه ی خفن زدیم به رگ،و ی دونستم که خیلی دلم می خواد یه چیزی بنویسم،اکثر اوقات من به نوشتن می گذره،این وبلاگ که سرِجاشه من با این همه روی کاغذ هم بسیار می نویسم و با خودم زاد حرف می زنم، واقعا از این کار لذت می برم،و هیچکس رو لایق تر از خودم برای حرف زدن نمی بینم حتی اونایی که خیلی دوستشون دارم،به معنای واقعی کسی نمی تونه به تو و افکارت کمک کنه حرف زدن با دیگران فقط و فقط در حکم یک داروی آرامش بخشِ که بعد از مدتی اثرش می پره و تو می مونی و دردِ خودت،از همه بدتر اینکه آدم دردش رو به دیگران نشون بده،این نه تنها درست نیست بلکه آدم رو نابود می کنه،اما من یه چیز رو خوب می دونم اونم اینکه بعضی اوقات لازمه که به دیگران وانمود کنی که حوصله نداری،یادمه هفته ی پیش به قدری حالم بد بود که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم،بی جهت استرس داشتم و حالاتِ عصبی ام دست خودم نبود،و به شدت دلم می خواست تنها باشم،این رو به دوستام نمی گفتم اما با رفتارم بهشون می فهموندم،هیچ کدومشون نتونستن تو اون حالت با من ارتباط برقرار کنن،زنگ زدم به دوست پسر جان،اون که تعطیلِ تعطیل حتی متوجه نشد که اصلا حالم خوب نیست و فکر کرد که میخوام احوالِ اون رو بپرسم منم بی خیال شدم،تو خونه هم با اینکه متوجه می شن اما نمی تنن ارتباطی برقرار کنن چون من نمی خوام با کسی حرف بزنم،اما احساس می کنم مدتی هیست که خیلی بهتر دارم با خودم کنار می یام، مدتیه که دلم می خواد گریه کنم و اصلا دنبالِ بهانه نیستم فقط دلم میخواد گریه کنم بی جهت بی دلیل اونم به مدت طولانی کار خیلی سختیه اولا که بقیه رو ناراحت می کنم دوما بی دلیل که نمی شه گریه کرد،از همه بدتر اوفقدر سخت شدم که به این زودیا اشکم در نمی یاد، چیزی که الان خیلی آرومم می کنه اینِ که به کارایی که دوست دارم بپردازم،مثه نقاشی یا خوندن کتاب، بعضی وقتا هم خیلی دلم می خواد که شعر بگم اما نمی یاد هیچی تو دلم نیست که بخواد شکلِ یه شعر در بیاد،احساس می کنم هر روز که می گذره دارم بیشتر به خودم نزدیک می شم و از اینکه اوقاتِ بیشتری رو با خودم بگذرونم لذت می برم،اما تازگی ها فهمیدم چنین اوقاتی زیاد به دست نمی یان،و هر وقت که پیدا شد باید حسابی قدرشون رو دونست …

یک نظر بنویسید