ما خودمان را خیلی دوست داریم …

ما تازگی ها خیلی دچار خود شیفتگی مفرط شدیم، با خودمان بسیار حال می کنیم و عملا کسی چندان اهمیتی ندارد،چقدر این حس را دوست می داریم،حتی اصلا یادمان نمی آید که عاشق بوده ایم،هر چه فکر می کنیم نمی دانیم آخر این دوست پسرمان چه دارد که ما اینقدر عاشقش بودیم،گرچه همچنان دوستش داریم،اما احساس می کنیم که دیگر زیاد روز اعصابمان راه نمی رود روزها می توانیم بی خبری اش را تحمل کنیم،بخواهد دوستی را تمام کند تام الاختیار است،بخواهد بماند قدمش روی چشم است،اصولا پر رو شده ایم،اما این هم عالمی دارد

صبح برخیزیدیم و درس خواندیم،امیدواریم که به ثمر برسد،قرمه سبزی را هم از صبح زود گذاشته ایم تا مهیا شود،و حسابی جا بیفتد،اشتهایمان کمی بالا رفته اما همیشه احساس ضعف داریم

در عوالم خودمان همواره یک لبخند گوشه ی لبمان است که ما را تقویت می کند که به به عجب چیزی هستیم

دیگر به خود در آینه نگاه نمی کنیم،جوشها می آیند و می روند ما اصلا خبر دار نمی شویم

درست کردن موهایمان در حد قابل تحمل فقط در حدی که مضحک نباشد

ببین ما فقط با خودمان و احوال درونی خودمان و اخلاق خودمان و دید خودمان حال می کنیم

یک نظر بنویسید