ماست …

سلام بر خودم

دیروز روز نسبتا خوبی بود،البته تا ساعتهای ۸ بعد از اون یهویی دلم گرفت،زدم زیر گریه،نمی دونستم که دارم واسه چی گریه می کنم،اون لحظه دلم می خواست به یه نفر بگم که هی من دارم گریه می کنم،اما کی؟؟؟؟ زنگ زدم به دوست پسرمان،که تازگی ها به داداشی تغییر نام یافته است،کمی هم برای او گریه کردم،اما او آدم ماهری نیست،با اینکه مهربان است اما نمی داند که چطور باید با یک دختر که حالش خوب نیست برخورد کرد،البته من هیچ وقت برای او درددل نکردم احساس می کنم کار بیهوده ایست،دست از سر او برداریم،بعد از گریه مان نشستیم پای درس و ساعت ۲ خوابیدیم،احساس می کردم که ماست هستم روی زمین پخش شدم و جمع کردن من دیگر محال است،الان هم که ساعت ۹ صبح است به سختی بیدار شدم فردا امتحان میان ترم دارم،می روم که درس بخوانم …

یک نظر بنویسید