سلام وبلاگ عزیزم باید باهات خداحافظی کنم،دلم نیومد پاکت کنم،اما اینجا جای امنی برای نوشتن نیست من رو ببخش بهت سر می زنم
آرشیو برای خاطرات
می ترانیم …
ما از خیلی وقت پیش تر ها با شهیار قنبری و اشعارش و ترانه هایش بسیار کیفور می شدیم امروز تجدید خاطره نمودیم
نامجو هم که عشق است …
این قرار عاشقانه را این شور و حال عارفانه را عدد بده … عدد عدد عدد…
الان صبح ساعت ۹:۱۷ دقیقه است من به ساعت زیاد نگاه می کنم و این برای من یک تیک است بیش از حد عادی نگاه می کنم مدتیست این ساعت ۹:۱۷ دقیقه را زیاد می بینم البته تعجب نکنید من فقط به ساعت زیاد نگاه نمی کنم هر جا که عدد ببینم نظرم جلب می شود و عجیب تر و غیر منطقی تر از همه اینکه من با این اعداد تصمیم می گیرم یه ۴ سالیست چنین بیماری ای به جانمان افتاده گاهی لذت بخش است و گاهی هم عذاب آور
امروز اقتصاد می خوانیم و از پس فردا زبان،امتحان دیروزمان بد نبود کاش بهتر حواسم را جمع می کردم،دیروز باز هم با خواهر جون به پارک رفتیم و مثه همیشه بهمون خوش گذشت،بعدش هم که اومدم خونه،یه جایی خونده بودم که اگه آدم بخواد خاطره هاش رو بنویسه شروع کنه بگه دیروز چه و چه وچه کردم این آدم به شدت بیمار است،فکر کنم قبلا هم این حرف را گفته بودم،خب لابد برایم جالب است،
من بروم که درس بخوانم،خدا جون به این دختر کوچولو کمک کن آدم باشه
وای خدا،خدا،خدا،خدا
چقدر تو رو دوست دارم و نمی دونم چقدر…….
خدای خوبم دیگه اجازه نمی دم که ازت دور بشم یا اینکه حتی لحظه ای توی ذهنم نباشی،خدایا خدایا خدایا بی نهاست عاشقتم
خدایا تصمیم های خوبی گرفتم،خیلی خوب،کمکم کن بتونم درست و مثه آدم روشون محکم وایسم و بهشون عمل کنم،خدایا خدایا خدایا،خیلی دوستت دارم
(نمی دونم به چه دلیل این رو پست نکردم،الان از توی ذخیره ها پیداش کردم…. عجب!!!!!!!!)
به به …
دیشب خیلی شب خوبی بود،من هر وقت با دقت درس می خونم اونقدر احساس رضایت می کنم که اخلاقم حسابی خوب می شه با همه مهربون می شم،مخصوصا با خودم،امروز صبح زود هم بیدار شدم یه ۲ ساعتی خوندم و بعد خوابیدم،عجب خوابی بود،انگار که مرده بودم،خیلی دلم می خواست بازم می خوابیدم اما امروز عصر ساعت ۵ امتحان دارم،اصلا دلم نمی خواد امتحانم رو بد بدم،الانم که بنویسم می رم سر درس
حالمان خوب است
شیرین …
وااااااااااااااااااااااای نمی تونم باور کنم،بهترین دوست دبستانم رو پیدا کردم بهترین دوست سال اول دبستانم رو،خیلی دوستش داشتم،نمی دونم از خوشحالی چی بنویسم،خدایا مرسی،حالا امتحانام که تموم بشه می رم ببینمش،آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ خیلی با مزه بود …
…
احساسمان به دوست پسرمان بهتر شده است،اواساسا آدم خوبیست اما واقعا نمی داند که …نمی دونم منکه نمی تونم قضاوت کنم،شاید هم می دونه و نمی خواد
مامان امروز زنگ زد،دلش گرفته بود،مامانی قربونت برم اینقدر حرص نخور
فردا امتحان دارم
ماست …
سلام بر خودم
دیروز روز نسبتا خوبی بود،البته تا ساعتهای ۸ بعد از اون یهویی دلم گرفت،زدم زیر گریه،نمی دونستم که دارم واسه چی گریه می کنم،اون لحظه دلم می خواست به یه نفر بگم که هی من دارم گریه می کنم،اما کی؟؟؟؟ زنگ زدم به دوست پسرمان،که تازگی ها به داداشی تغییر نام یافته است،کمی هم برای او گریه کردم،اما او آدم ماهری نیست،با اینکه مهربان است اما نمی داند که چطور باید با یک دختر که حالش خوب نیست برخورد کرد،البته من هیچ وقت برای او درددل نکردم احساس می کنم کار بیهوده ایست،دست از سر او برداریم،بعد از گریه مان نشستیم پای درس و ساعت ۲ خوابیدیم،احساس می کردم که ماست هستم روی زمین پخش شدم و جمع کردن من دیگر محال است،الان هم که ساعت ۹ صبح است به سختی بیدار شدم فردا امتحان میان ترم دارم،می روم که درس بخوانم …
آینه …
تبدیل به یک احمق خود شیفته شده ام(چه پارادوکس غلیظی) این پارادوکس غلیظ را به اسم من ثبت کنید،ساعت ۲ بامداد است من امشب در آینه از چهره ی ساده و بی ویژگیِ خود بسیار لذت می بردم،موهایم را بالای سرم جمع کرده بودم،و چتری موهایم چشمانم را واضح نشان نمی داد من چقدر برای خودم جذاب بودم،نمی توانستم بیندیشم چگونه به این نتیجه رسیده ام،نه می شد آینه را شکست نه می شد از آن دور شد،در آینه جز چهره ی من چیز دیگری هم بود که من …
من در حال تکرار هستم،تکرار به زمانهای پیشتر با شرایط کنونی،من در حال ترقی احساسات احمقانه ی تنهایی ام هستم،من یک دیوانه ی به تمام معنا هستم که از بودن با خودم بسیار لذت می برم