احساسمان به دوست پسرمان بهتر شده است،اواساسا آدم خوبیست اما واقعا نمی داند که …نمی دونم منکه نمی تونم قضاوت کنم،شاید هم می دونه و نمی خواد
مامان امروز زنگ زد،دلش گرفته بود،مامانی قربونت برم اینقدر حرص نخور
فردا امتحان دارم
احساسمان به دوست پسرمان بهتر شده است،اواساسا آدم خوبیست اما واقعا نمی داند که …نمی دونم منکه نمی تونم قضاوت کنم،شاید هم می دونه و نمی خواد
مامان امروز زنگ زد،دلش گرفته بود،مامانی قربونت برم اینقدر حرص نخور
فردا امتحان دارم
سلام بر خودم
دیروز روز نسبتا خوبی بود،البته تا ساعتهای ۸ بعد از اون یهویی دلم گرفت،زدم زیر گریه،نمی دونستم که دارم واسه چی گریه می کنم،اون لحظه دلم می خواست به یه نفر بگم که هی من دارم گریه می کنم،اما کی؟؟؟؟ زنگ زدم به دوست پسرمان،که تازگی ها به داداشی تغییر نام یافته است،کمی هم برای او گریه کردم،اما او آدم ماهری نیست،با اینکه مهربان است اما نمی داند که چطور باید با یک دختر که حالش خوب نیست برخورد کرد،البته من هیچ وقت برای او درددل نکردم احساس می کنم کار بیهوده ایست،دست از سر او برداریم،بعد از گریه مان نشستیم پای درس و ساعت ۲ خوابیدیم،احساس می کردم که ماست هستم روی زمین پخش شدم و جمع کردن من دیگر محال است،الان هم که ساعت ۹ صبح است به سختی بیدار شدم فردا امتحان میان ترم دارم،می روم که درس بخوانم …
تبدیل به یک احمق خود شیفته شده ام(چه پارادوکس غلیظی) این پارادوکس غلیظ را به اسم من ثبت کنید،ساعت ۲ بامداد است من امشب در آینه از چهره ی ساده و بی ویژگیِ خود بسیار لذت می بردم،موهایم را بالای سرم جمع کرده بودم،و چتری موهایم چشمانم را واضح نشان نمی داد من چقدر برای خودم جذاب بودم،نمی توانستم بیندیشم چگونه به این نتیجه رسیده ام،نه می شد آینه را شکست نه می شد از آن دور شد،در آینه جز چهره ی من چیز دیگری هم بود که من …
من در حال تکرار هستم،تکرار به زمانهای پیشتر با شرایط کنونی،من در حال ترقی احساسات احمقانه ی تنهایی ام هستم،من یک دیوانه ی به تمام معنا هستم که از بودن با خودم بسیار لذت می برم
سلام من دلم برایت تنگ شده است،تصمیم داشتم امروز با تو صحبت کنم،نشد،اما حتما یک روز مفصلا با تو صحبت خواهم کرد …
سلام خود عزیزم
حالم خوب شد،تشخیص داده شد که مسموم بوده ایم،اما یادمان نمی آید چیز غیر متعارفی خورده باشیم،خدا را شکر که خوبیم،خب نمی دانم خوبم یا نه؟؟؟؟ امروز اقتصاد خواندم،تقریبا خوب بود،اما نه چرا خوب بود
به دوست پسرمان گفتیم که دیگر مانند قبل دوستش نداریم،جوابمان را نداد،لابد ناراحت شده است،شاید هم خوشحال چندان تفاوتی نمی کند،روزهایی که دوستش داشتم بهش می گفتم روزایی هم که نه باید بهش بگم، او هم هر وقت دوستمان نداشت کم نمی گذاشت و به اندازه ی کافی ما را دق داد که البته من اصلا قصد دق دادنش را ندارم
امروز اقتصاد می خوندم،تابع کل مطلوبیت یه تابع که بهت می گه که تو ابتدا به صورت فزاینده از یک کالا خوشت می یاد بعد به صورت کاهندا همچنان افزایش می یابد تا به یک ماکس می رسد و بعد نزولی می شود،دوست داشتنها هم همینطور است، و این یعنی اینکه ما برای هم آدم نیستیم فقط کالا هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من برای خودم متاسفم که کسی را که فکر می کردم عشق است تنها و تنها یک کالا بود … من هم برای او …
احساس می کنم یک کمی گستاخ شدم،چندان برام مهم نیست که کسی از دستم ناراحت بشه یا نه،کسی به راحتی می گم به درک،این بدِ یا خوب؟؟؟؟؟ برام مهم نیست،هیچی هیچی هیچی،نمی دونم این یه تغییر حالتِ کلیه یا یه تغییر حالتِگذرا و زود گذر،البته هنوز اونقدر جسارت ندارم که بتونم واضح بگم برو گمشو اما می دونم که هیچکی برام مهم نیست جز خونوادم،نمی تونم به اونا بگم برو به درک چون نمی تونم بدون اونا زندگی کنم،و اگه گاهی جسور می شم و می گم گمشو به این دلیلِکه فکر میکم خونوادم رو دارم،یه جای امن،یه جای آروم برای فکر کردن،به خودت،از همه مهمتر اینکه اونا مانعت نمی شن،اذیتت نمی کنن،محدودت نمی کنن،واگه چنین اتفاقی بیفته تو گذشتن از خودت رو می ذاری فداکاری،دلت آروم میگیره که مأمنت رو هنوز هم داری،اما دیگران اگه تو رو از خودت بگیرن در عوضش هیچی بهت نمی دن
افتادم روی دنده ی بد بینی،قاط می زنم و دست خودم نیست،نه اشتباه گفتم دست خودمههمه کارام دست خودمه دوست دارم اینجوری باشم،دوست دارم الان دوست دارم اینجوری باشم،فردا ممکنه بخوام جور دیگه باشم
دوست پسرمان خسته مان می کند،دروغ نیست اگر بگویم بدم نمی آید که برود،زیادی از خودش ادا در می آورد حوصله اش را ندارم،چیزی جز موجودی خسته کننده نیست،که اخیرا فقط و فقط تحملش می کنم،گاهی هم لوسش می کنم که در این حالت از خودم بیزار می شوم،نمی دونم یا حالم بده یا واقعا من تغییر کردم اونم ۱۸۰ درجه …
حالمان هنوز خوب نیست و ما نمی دانیم که چگونه باید درس بخوانیم،دلمان هوای یک دوست کرده است فاطی جون کجایی…. شاید تو بهترین دوستی بودی که تا به حال داشتم،فاطی جان تو این متن را نمی خوانی و من هم قصد ندارم آنرا به تو نشان دهم اما برای دل خودم برای تو می نویسم تو هم برای دل من فرض کن خوانده ای
فاطی دلم برات تنگ شده،اینجا دوستای زیادی هست اما من با اونا یکی نمی شم،یادمه هروقت باهات راه می رفتم احساس می کردم دارم با خودم راه می رم،هر جوری دوست داشتم حرف می زدم و تو هر جور دلت می خواست جوابم رو می دادی،تو حساس نبودی،منم معذب نبودم،ما با هم می خندیدیم،یادمه هر وقت می خواستم از کسی بد بگم فقط تو رو محرم می دونستم واصلا احساس نمی کردم که دارم یه کار زشت انجام می دم،فاطی من یه دوست پسر دارم که به تو نگفتم البته تو یکمیش رو می دونستی اما من برات کاملا توضیح ندادم،فاطی راستش رو بخوای خیلی دوستش داشتم،اما الان نه،احساس می کنم فقط دارم تحملش می کنم،راستش رو بخوای فاطی احساس می کنم به شدت به یه دوست نیاز دارم و هیچ کس رو لایق نمی دونم،فاطی پسری هست که من همه ی چیزام روبهش گفتم اما فاطی اونم فقط یه دوست خیلی سادست که خب بهش هیچ علاقه ی عاطفی ندارم،فاطی به یه دوستی مثه تو نیاز دارم،اول از همه اینکه دختر باشه مثه تو ساده باشه،مثه تو از چشام بفهمه ناراحتم،فاطی چند روز سر درد دارم،این روزا بیشتر می خوابم و فقط به آیندم فکر می کنم،فاطی وقتی به آینده فکر می کنم می بینم تو آیندم هیچکی رو نمی خوام ببرم می خوام بذارم توی آیندم آدما خودشون بیان من نمی خوام کسی رو ببرم،فاطی می دونی چرا چون هیچکی نمی خواد دنبالم بیاد…می دونی چرا چون من نمی خوام دنبال کسی باشم … آره فاطی جون،فاطی من به هیچی جز آیندم فکر نمی کنم،آینده ای که باید پر از چیزهای هیجان انگیز باشه فاطی دلم برات تنگ شده،فاطی تو شاهد روزایی بودی که برام خیلی سخت گذشت که خواستم تغییر کنم،فاطی خودم رو به عقب برگردوندم،فاطی دوباره تصمیم دارم تغییر کنم،نه فاطی نترس این بار نمی خوام برگردم می خوام برم جلو،می خوام چشمام رو ببندم و برم جلو …